تبليغاتX
دکتر سارا
دو هفته پیش توی شیفت دکتر همتی یه مریض که از قضا یه پیرزن هشتادو اندی ساله عرب بود و با شکایت ضعف و بیحالی اورده بودنش اورژانس علی رغم اینکه تعداد زیادی همراه هم داشت از تخت افتاد پایین

آقا از تخت افتادن همانا و دادو بیداد کردن همراهان هم همانا که چی؟ مسئولیت این افتادن با پزشکه و فردای اونروز رفتن شکایت دکتر همتی و سوپروایزر و از همه مهمتر رییس بیمارستان دکتر میم که مدیریت درمان استان هم هست نیز شکایت کردند و با مامور اومده بودن دنبال دکتر میم که تا دکترو نبریم از اینجا جم نمیخوریم سوپروایزر هم برا اینکه پای خودش و رییس بیمارستان به دادگاه کشیده نشه و از این بیشتر ابروریزی نشه سعی در گرفتن رضایت و دلجویی کردن کرد و موفق هم شد حالا شرط رضایت چی بود؟عرض میکنم

دقیقا یک روز درمیون یه امبولانس آژیر کشون بوق بوق بوق دم در اورژانس وایمیسه و از توش یه پیرزن هشتادو اندی ساله عرب رو درمیارن میارنش اورژانس یه سرم میگیره دوباره میبرنش توی امبولانس و دوباره آژیرکشان بوق بوق بوق میبرنش درب خونشون

  

+ |
ما چه دیر می فهمیم که زندگی همان روزهائیست که آرزوی زودتر سپری شدنشان را داشتیم!
+ |
امروز بیمارستان وحشتناک بود هم اورزانسش هم درمانگاهش یعنی کی باورش میشه توی یه شیفت ۵ تا CPR داشته باشیم و هیچکدومشون هم موفقیت امیز نباشه

 

این روزا همه مریضا یه نوعند: خانوم دکتر گلومون میخاره ابریزش بینی زیاد داریم از بس عطسه کردیم دیگه مردیم ابریزش و خارش چشم داریم بعد پشت بندش میگن نکنه انفلوانزای خوکی باشه وقتی خیالشون راحت شد میگن حالا یه امپول شیری رنگ بنویس خوب شیم

خدا پدر و مادر وزارت بهداشت رو بیامرزه با این تبلیغات وسیعی که راجع به انفلوانزای خوکی کرده کارو بار مطبای دوستام توپ شده

یه موردخیلی جالبی که امروز داشتیم این بود که یه اقایی اومده بود با شکایت اینکه دیشب بیرون خوابیده بودم یه چیزی رفته توی گوشم همش داره وول میخوره دکتر میم گوشش رو نگاه کرد عمرا اگه بتونید حدس بزنید چی از توش در اورد؟ یه بچه عقرب خوشگل و زنده از توی گوشش در اورد جالب اینجا بود که از دیشب تا اونموقع این نی نی عقرب بی ازار نیشش هم نزده بود

+ |
یه خاطره دیگه از مدرسه بگم البته نه از کلاس اول بلکه از کلاس سوم

من و دوستم سمانه که همسایمون هم بودن با هم میرفتیم مدرسه از خونه تا مدرسه ده دقیقه پیاده روی داشت یه خونه ایی نزدیک مدرسمون بود درب بزرگ و خوشگلی داشت و زنگش هم خیلی خوشگل بود هر روز نوبتی یه روز من یه روز سمانه زنگ در رو میزدیم و د بدو که رفتی فرار میکردیم از قضا اونروز نوبت من بود زنگو بزنم فرار کنیم آقا همینکه دستمو گذاشتم رو زنگ و گفت بیبببببببببببببببب یه دفه دیدم در یهو باز شد و یه زن چاق و گنده زد بیرون و دستمو گرفت و گفت اها خوب گرفتمت پدرمو در اوردی از بس زنگ زدی و فرار کردی اونورو نگاه کردم دیدم سمانه دو تا پا داشته دوتا دیگه هم قرض گرفته و داره فرار میکنه خلاصه خانومه دستمو گرفت و باخودش کشون کشون اورد مدرسه هر چی میگفتم غلط کردم ببخشید به خرج خانومه نرفت که نرفت خانومه بردتم پیش مدیر و شکایتمو کرد و گفت دونفرن هرروز زنگو میزنن فرار میکنن مدیر هم فهمید که اون یکی سمانه است چون ما همش با هم بودیم با خط کش افتاد به جون دستامون

از اون موقع تا الان با اینکه بعضی وقتا زیاد وسوسه میشم که زنگ در خونه هارو بزنم اما یاد اون خط کشا که میوفتم به غلط کردن میوفتم

+ |
آقا من دیگه بهم ثابت شده که بدشیفتم البته به همه ثابت شده میبینی توی شیفتای بقیه همکارا قو هم پرنمیزنه همچی اورژانس و درمانگاه خلوته اما شیفت من که میشه از درو دیوار بیمارستان مثل مور و ملخ مریض میریزه این هیچ تازه از شهرستانای دیگه هم میان حالا که اینهمه خوش مریضم برم یه مطب بزنم

یکشنبه:یکی از غم انگیزناکترین شیفتای زندگیم بود همون اول کاری که داشتم مریضا رو از همکارم تحویل میگرفتم یه مریضو اوردن مامانش هم همراهش همش جیغ میزد مریض یه دختر بچه ناناز دوساله بود البته اکسپایر شده اوردنش خود بیمارستان ماهشهر هم توی برگه اعزامیش نوشته بود که مریض حتی بعد از چهل و پنج دقیقه سی پی ار برنگشت ظاهرا این نی نی دوساله بدشانس رفته بود توی حوض توی حیاتشون  که بازی کنه و غرق میشه ...

روز جمعه که شیفت اورژانس بودم یه پسر جوونی رو اورده بودند که البته عرب بود و طی نزاع خانوادگی با برادرش سه تا چاقوی عمیق به چستش و دو تا هم به شکمش خورده بود و با خونریزی زیاد اورده با توجه به دیسترس تنفسی زیاد و فشار پایینی که داشت جراح سریعا بردش به اتاق عمل خلاصه وضعیتش stable که شد بردنش بخش و تا دیروز هم همچنان توی بخش بود دیروز  توی اتاق پزشکان بودیم پرستار بخش به دکتر م زنگ زد و گفت دکتر یه مریض چاقو خورده داریم دکتر گفت خب بگو بره اورژانس تا ببینیمش پرستار گفت نععععهه همون مریض چاقو خورده که توی بخش بستری بود دوباره توسط داداشش چاقو خورد

مثل اینکه مسئله واقعا ناموسی بوده که این داداشه هنوز دست بردار نبود خلاصه حراست داداشه رو گرفت و تصمیم داشتن تا خوب نشدن کامل داداش چاقو خورده بازداشتش کنن


پی نوشت دلتنگولانه: دکتر ف جونمممممممممممم دلم واست یه ذره شده پس کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالت خوبه؟ حداقل یه خبری از خودت بده عزیزم


+ |
منم مثل شرلی جونم یه خاطره بگم از کلاس اولم

کلاس اول که بودم بابام گفته بود که اگه بیست نگیری تنبیه میشی یه بار نمره ام شد نوزده اونقدر گریه کردم اونقدر اشک ریختم که معلمم برام نمره نوزده ام خط زد نوشت بعلت گریه زیاد نمره نوزده به بیست تبدیل شد

+ |
میگم یه چیزی مد شده بین رادیولوژیستا هر مریضی رو که میفرستی سونو شکم واسش مینویسن کبد چرب داره

+ |
دیروز شیفت اورژانس بودم ساعتای نزدیک 6 بعد از ظهر یه جوون سی و پنج شش ساله ایی رو اوردن با شکایت تب و لرز و ضعف و بی حالی رفتم بالا سرش دیدم لای پتو پیچوندنش و میگفت لرز دارم همراهش گفت صبح هم همینجوری بود بردیمش بیمارستان امام یه سرم زدنش خوب شد ولی دوباره حالش بد شد فشارشو گرفتم هشت بود و پرسیدم استفراغ هم داری گفت اره ولی اسهال نداشت دل پیچه هم نداشت فقط استفراغ! بعد گفت خانوم دکتر کتف چپم هم درد میکنه گفتم به جایی هم تیر میکشه گفت نه ولی از یه ساعت پیش دردم گرفته  همراه مریض یهو پرید وسط حرفش و گفت خانوم دکتر روز عید فطر مامانشو از دست داده

پیش خودم گفتم یه ECG هم بگیرم خلاصه براش نوشتم رفت پذیرش یه کارت گرفت و اردرشو براش گذاشتم و به نرس هم گفتم یه ECG  هم بگیره باورتون میشه ST elevation  های تیپیک توی لیدای پره کوردیالش بود سریع زنگ زدم انکال قلب و با تشخیص MI توی بخش سی سی یو بستری شد یعنی یه جوون سی پنج ساله فقط یه شکایت از درد کتف چپ ام ای از اب در اومد !!!!!!!

ECG: نوار قلب

MI: سکته قلبی

یه پدر و مادر سراسیمه با بچشون اومدن اورژانس و گفتند انگشت دوم دست راست بچشون که حدودا دو سه ساله بود لای در کابینت گیر کرده بود انگشت رو دیدم تورم و قرمزی داشت براشون توضیح دادم که اینجا ارتوپدی نداریم باید بیمارستان رازی یا امام ببرینش پدرو مادره در حال شور و مشورت با هم بودن منم همینجوری به بچه که داشت نگام میکرد نگاه کردم و اخم کردم یه دفه بچه لب و لوچه اشو جمع کرد نه گذاشت و نه برداشت اب دهنشو جمع کرد و تف انداخت توی صورتم

تورو خدا تربیت نسل جدیدو میبینید!!!!!!!!

شیفت درمانگاه مریضای سرپایی بودم یه خانومی اومد درمانگاه و گفت خانوم دکتر چند روزیه که شکمم کار نمیکنه اومدم یه متخصص یبوست به من معرفی کنید!
+ |

امروز با یه مریض دعوام شد سر نوشتن امپول منم ننوشتم هرچه فحش بلد بود نثارم کرد


+ |
بچه ها من هم اکنون در زندان کهریزک بلاگفا هستم هر کاری میکنم وبلاگم باز نمیشه ناچارا از اینجا باهاتون در تماسم اینجا خوبه ازادی بیان وجود داره فکر ادم باز میشه ادم هر چقدر دوست داشته باشه میتونه لاغر بشه و تازه وبلاگ هم بنویسه........

ممکنه تا فردا ای دی اس ال قط بشه تازشم اقای باتوم بدست دیکتاتور برا اجبار من واسه درس خوندن میخواد دیگه تمدیدش نکنه پس اگه اپ نشدم حلالم کنید ساعت سه شیفت دارم تا ده شب دعا کنید مریض کم بیاد

دوستتون دارم خیلی واویلا لیلی

+ |